تبليغاتX
یه چپ دست

"چقدر خوبه ادم يكي را دوست داشته باشه نه به خاطر اينكه نيازش

رو برطرف كنه نه به خاطر اينكه كس ديگري رو نداره نه به خاطر

 اينكه تنهاست و نه از روي اجبار بلكه به خاطر اينكه اون

 شخص ارزش دوست داشتن رو داره.

....

از این آفلاین ها که روزی هزار تاشون می رسه دسته آدم!

گاهی خیلی راحت ازشون می گذری.گاهی هم شایدحتی یه

 لحظه خیلی کوتاه بهش فکر کنی و باز هم رد شی!" 

مردی که خیالش راحت بود http://www.jahalat.blogfa.com/

 

 

احساس میکنم وبلاگم حالش بده ،مریضه .چند وقته میخوام سنگدل بشم.

 تپانچه قدیمی بابا بزرگم رو بردارم واین اسب وحشی وزخمی رو که دیگه

 تحمل درد کشیدن نداره خلاص کنم.نمیدونم ولی دیگه خودش میخواد بمیره

 خلاص شه شاید میخواد بمیره تا یه زندگی جدید آغاز کنهاحتمالا تو زندگی

 بعدیش شادتره خوشحالترههمه این حرفا اصلا بهونه اس خودم دیگه نمیتونم

 ادامه بدم .این وبلاگ علتی داشت که حالا اون علت از بین رفته بنابراین دیگه

اصلا نمیتونه زنده بمونه.از وبلاگ نوشتن خوشم اومده شاید  قانون تناسخ بتونه

 مجابم کنه که یه زندگی جدید واسش تعریف کنم.

نمیخواستم خداحافظی کنم ولی یه پست تو وبلاگ بهنام بود که جالب بود

مثل چند بار قبل ،کپی پیست کردم ولی بعدش تصمیم گرفتم خداحافظی هم بکنم.

خلاصه این چند وقت وبلاگ نویسی دوران محشری بود ،

یعنی مقارن با دوران محشری بود

یه دوران طلایی

پر از دردو عشق ورمز وراز

پر از حس پر از انگیزه پر از خوشبختی

که شاید فقط یه بار تو زندگی هرکسی اتفاق میافته

ولی مثل هر دوران خوبی این دوره هم تموم میشه

مثل همه واقعیتهای زندگی که اولش فک میکنیم تلخه .ولی واقعا شادی

 وخوشبختی وحسای خوب همیشه هست انرژِ ی مثبت خلق نمیشه که

 بخواد نابود بشه .فقط شکلش تغییر میکنه . اگه قبلا مثلا یه چیز خاص تورو

 شاد میکرد الان هم باز چیزای محشر وجود دارن ولی خب آدمیزاد عاشقه

تکراره واز تجربه چیزهای جدید میترسه . گمون میکنه اگه چیز خوبیرو از دست

 داد دیگه دنیا تموم شده ولی واقعیت اینه که زندگی خالی نیست ،

مهربانی هست،سیب هست ،ایمان هست واصلا به خاطر همینه که تاشقایق

 هست زندگی باید کرد.خوشبختی تموم نمیشه شادی تو طبیعت موج میزنه

کافیه بخوای حسش کنی .من از یه آدمی که هیچ وقت منو نصیحت نکرد ولی

رفتارش واسم همیشه پر از ایده بود یاد گرفتم که:

میتوان هر لحظه هر جا عاشق ودلداده بودن

اون با بودنش خوب بودن رو به من یاد داد ،انسان بودن در همه اعمالش جاری بود

 خیلی باحاله که آدم حرفاشو ایده هاشو زندگی کنه اصلا ایده خاصی نداشته

 باشه بودنش یه ایده باشه یه ایده جاری یه ایده که درجریانه.یه ایده آل در رئال  

 طبیعت  هم همینطوره یه چیز خوب، درست، حقیقی، ولی دریک جریان شگفت

 انگیز وشادی بخش .یعنی من همیشه فک میکردم زندگی واقعی زیبا نیست.

چون جامعه پر ازنیرنگه، آدما سیاهن. ولی اتفاقاتی افتاد که من مومن بشم که

 هستی پر از زیباییه، آتشگهی که اگه خاموشه خاموشی گناه ماست وگرنه آن

 دیرینه پابرجاست. وگر بیفروزیش رقص شعله اش از هر کران پیداست.زندگی اگه

 چیز خوبیرو بهت داد فقط واسه این بوده که اطمینان کنی بازم چیزای خوب داره

بخواه ومنتظر باش .به یه چیز خاص گیر نده اگه گیر بدی خودتو از داشتن چیزای

بهتر محروم کردی شاید واسه همینه که حافظ غلام همت آنست که زیر چرخ

کبود زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است .چسبیدن وعادت کردن به یکسری

چیزای محدود فقط خودمونو محدود میکنه .

یه دفعه داشتم طبق عادت آفلاین هامو میخوندم .یه دونش از هلن کلر بود :

وقتی در زندگی دری به روی  انسان بسته میشود در دیگری باز میشود ولی ما اغلب چنان

متوجه بسته شدن دراولی هستیم که در گشوده شده را نیمبینیم .بر خلاف همه آفلاین هایی

 که میخونم ومیگذرم این هنو تو یادمه. شده یه خط راهنما.منم میخوام اینجوری فک کنم دری

بروم بست شده? نه،شاید در جدیدی بروم باز شده .باید چشامو خوب باز کنم واز خداوند

سپاسگذار باشم که دری به اون خوبی به روم گشود وحالاکه بسته میشه باز سپاسگذارم

چون میدونم دری تازه بروی من خواهد گشود.

یه تشکر مخصوص واسه یه نفر که اون بهانه شد واسه محشر شدن.یه آدم ویژه در زندگی

 من که با خوب بودن به من خوب بودنو یاد داد .با عاشق بودن منو عاشق زندگی کرد

وبا انسان بودن منو به دنیا وانسانها امیدوار .با خنده های من خندید ولی نذاشت

گریه اشو ببینم .نشون داد شرافت انسان تا کجاها میتونه باشه .به اندازه هرچی

 تو عمرم کتاب خونده بودم حرف، تو کردارش، تو پندارش، تو گفتارش ،یاد گرفتم .درکنارش

 حس جوونه زدن داشتم .حس روئیدن ،حس تازگی، حس میکردم هیچوقت انقدر روشن

 نبودم. اومد دست منو گرفت وبرد به سمت روشنایی .شاید چون من از همه قران مسلمون ها

 فقط "الله ولی اللذین امنو یخرجهم من الظلمات الی النور "رو بلد بودم ودوست داشتم ومیخوندم

 وتکرار میکردم وباور داشتم واصلا نوشته بودم زده بودم به اتاقم.

نمیدونم خدا اونو بهم داد یا اون خدارو به من .منو با خودم با دنیا با آدمها با عشق با غرور با لذت

 با خنده با انسانیت ... منو با خوبی با خدا آشتی داد .دیگه نمیگم چون نمیشه که بگم چون

 نمیتونم که بگم .

فقط این آخرین جرعه این جام تهی است تو بنوش.

 

 

گویند ز عشق کن جدایی           این نیست طریق آشنایی

پرورده عشق شد سرشتم        جز عشق مباد سرنوشتم

یارب به خدائی خدائیت             وانگه به کمال پادشاهیت

کز عشق به غایتی رسانم         کو ماند اگرچه من نمانم

گرچه ز شراب عشق مستم      عاشقتر از این کنم که هستم

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  86/03/30ساعت 0  توسط یه چپ دست  | 

میتوان هرگونه کشتی راند بر دریا

میتوان مستانه با یاری بلم در خلوت آرام دریا راند

میتوان زیر نگاه ماه با آواز قایقران سه تاری زد

لبی بوسید.

                                                              

این جناب اخوان عجب شاعریه

اندازه ... دوسش دارم

همه لحظه های ناب زندگیمو به شعر گفته

جدا معرکه اس

خدایش بیامرزاد.

+ نوشته شده در  86/03/06ساعت 19  توسط یه چپ دست  | 

در بیابان طلب گر چه زهر سو خطری است

     میرود حافظ بیدل به تولای تو خوش

+ نوشته شده در  86/03/02ساعت 13  توسط یه چپ دست  | 

اردیبهشت

هم رفت.

با همه فتانگی اش

با همه حس وحال غریبش

با همه شوری که در ما آفرید

شوقی که به ما بخشید

شک نمیکنم

دیگر از این مشکوک بودن بیزار شده ام

نه،نه

شک نمیکنم که شورانگیز ترین بهار را

مستانه ترین اردیبهشت را

گذراندم

طی کردم

نه،

چشیدم

بوئیدم

مکیدم

لمس کردم

حس کردم

وحالا سرشارم

ودراندیشه رویش

هرچند

ازیاد نخواهم برد

ومگر اصلا میشود فراموش کرد--

نگاههای  پر هراسم

به عقربه های ساعت

وتقویم بی رحم روی دیوار

به  

گذر زمان

این گردونه یکنواخت ومکرر وبی احساس .

...

و

شاید

فقط

این پیام تسلیتی باشد

که

 این زمان حجیم وشاخص

در زوایایی مرموز

از قلبم یا

ذهنم باقی خواهد ماند .

 

 

 

+ نوشته شده در  86/03/02ساعت 0  توسط یه چپ دست  | 

من فکر میکنم

هرگز نبوده قلب من 

  اینگونه

    گرم 

     و

  سرخ!!

 

+ نوشته شده در  86/02/17ساعت 13  توسط یه چپ دست  | 

یه جایی تو تورات اومده:

ما مثل دانه های زیتونی هستیم

که تنها هنگامی جوهر خود را بروز میدهم

که در هم شکسته باشیم .

 

 

+ نوشته شده در  86/02/17ساعت 13  توسط یه چپ دست  | 

هان... میخواستم این را بگویم؛
من کارم دیگر با این کلمه ها راه نمی افتد، خنده را بلند،
بغض را با لرزش و دوستت دارم را میان لبهای تو دوست دارم،
با صدای تو. اما یادم میگوید که گفته ای :
"هرگز از من چیزی نخواهی شنید"
دیدی؟
دیدی ساکت ماندی و من سرگرم نوشتن شدم و یادم دوباره رفت!
دیشب پشت پاکت سیگار نوشتم:

دیشب لحظه ها به کندی گذشتند
و من تک تک شان را با اشتیاق گریستم
آرزو کردم
کاش نمیدانستی دوستت دارم
تا من آرامتر در دوست داشتن ات،
جان می دادم.
باشد،
تو هرگز باز نگرد
خانه ویران
دوست سرگردان
و ستاره بی آسمان
مانده است.
من اما، فراموش نمیکنم
چرا که برای از یاد بردن
باید در تیزاب فرو رفت
نه در خواب.

 

 

 

 

وبلاگ بهنام(برزخی):   http://www.barzakh124.persianblog.com/

+ نوشته شده در  86/02/10ساعت 10  توسط یه چپ دست  | 

 

حیات نشئه تنهایی است  

این شعرعموسهراب توفصل بهاراونم اوایل اردیبهشت تو خیلی ازلحظه ها حسابی

حس میشه.

شاید آدم وقتی میتونه بفهمه تنهایی واقعا چه مزه ای داره که تنها نباشه .

وقتی تنهایی، همه فکرت متوجه اینه، که تنهایی. واصلا این تنهایی بهت سخت

 میگیره ،آزار دهنده میشه .

ولی وقتی ازتنهایی دراومدی ...حالادیگه خیالت راحته، که دیگه تنهایی هات

 تموم شده وحالا

بهتر میتونی بفهمی تنهایی یعنی چی .حالا از لحظات تنهایی ات نصفش واسه اونیه

 که تنهایی هاتو با بودنش یا حتا نبودنش پر کرده ونصفش هم واسه خودته .

حتا کمتر از این نصف هم کافی تا بفهمی که " حیات نشئه تنهایی است" یعنی چی.

دکتر شریعتی میگه دردانسان متعالی امروز تنهایی وعشق است .ولی تنهایی دکتر

 شریعتی با تنهایی سهراب فرق داره .

تنهایی دکتر، یعنی کسی حرفایی که توواسه نگفتن داری نمی فهمه واصلا شاید

 نمیتونه که بفهمه . بخاطر همینه که هدایت میگه :

من همیشه گمان میکردم که خاموشی بهترین چیزهاست . گمان میکردم که بهتر

 است آدم مثل بوتیمار کنار دریا بال وپر خود را بگستراندوتنها بنشیند...

ولی این حرف حرف یه آدم بدبینِ. آدمی که تعبیرش از عشق آوازدل انگیز وزیبایی

 که یک آدم کریه وبد منظر میخونه .

شاید اینجا دیگه باید کمی ایده آلیست شد ودر دنیای ذهن چهره ای زیبا برای کسی

تصویر کرد که آن آواز دلکش را میخواند . اینجا دیگه  این تویی که باید از رئال

بودن فاصله بگیری چون عشق ازدید من پدیده ای است نه کاملا ذهنی ونه دقیقا

 عینی .شاید عاشق بودن یک جایی مابین رئال وایده آل تاب تاب خوردن است .

شاید عظمت در نگاه تو باشد وشاید هم در انچه تو بدان مینگری ولی نباید خیلی

پاپی این قضیه شد ."لطافت گلبرگ در زیر انگشتان تشریح نابود میشود"

 بهر حال گمون نمیکنم زندگی انقدر تلخ وبی رحم وفقیر باشه که کسی رو نداشته

باشه برای درکِ " این دستهای تیره ای که قلب تورا در تنهایی گاه میفشارد وگاه منجمد میکند"

وقتی از تنهایی موردنظردکترشریعتی رها شدی

حالا وقت چشم وبال گشودن بروی  تنهایی سهراب  رسیده.

   حیات نشئه تنهایی است !

 

 

+ نوشته شده در  86/02/05ساعت 0  توسط یه چپ دست  | 

 

دچار یعنی  

عاشق . 

وفکر کن که چه تنهاست  

اگر که ماهی کوچک 

دچار آبی دریای بیکران باشد.

 

+ نوشته شده در  86/01/25ساعت 15  توسط یه چپ دست  | 

 

تنها نشسته ام 

وحواسم نیست که دنیا با من است . 

 

+ نوشته شده در  86/01/12ساعت 23  توسط یه چپ دست  |